- خجسته باد نوروزتان و پر از پیروزی و شادکامی باد روزگارتان
- مجموعه پرسش های آزمون های نوبت اول تاریخ معاصر ایران سال های پیش
- **پرسش های درس چهارم تاریخ معاصر ایران پایۀ یازدهم دبیرستان**
- **پرسش های درس پنجم تاریخ معاصر ایران پایۀ یازدهم دبیرستان**
- **پرسش های درس ششم تاریخ معاصر ایران پایۀ یازدهم دبیرستان**
- **پرسش های درس دوم تاریخ معاصر ایران پایۀ یازدهم دبیرستان**
- **پرسش های درس اوّل تاریخ معاصر ایران پایۀ یازدهم دبیرستان**
- سخنانی که عمیق اند...
- ** آرشیوآزمون های تاریخ معاصرایران نوبت دوم(پایانی خرداد) سال های قبل**
- پاسخنامه آزمون تاریخ معاصرایران نوبت دوم خرداد1402 - ماندگار صدوق قم

.....روزي روزگاري شاهي بود بيکار ومردم آزار. يک روز براي تفريح و خوش گذراني اعلام کرد: هرکس بتواند دروغي بگويد که من باور نکنم دخترم را به عقد او در مي آورم!از وقتي اين خبر در آن سرزمين دهان به دهان گشت، همه دروغ سازان از پيرو جوان به سوي قصر سرازير شدند.آنها به حضور شاه مي رسيدند و با آب وتاب دروغ خود را تعريف مي کردند. ولي شاه آن را باور مي کرد و مي گفت: چيزي نيست. من اين دروغ را باور مي کنم، خب ممکن است چنين چيزي اتفاق بيفتد.در اين ميان مرد زيرکي براي آنکه شاه دروغ دوست را سرجايش بنشاند، گفت که برايش سبدي بسيار بزرگي بسازند که نتوان آن را از دروازه بزرگ وارد پايتخت کرد.پس از هفته ها سبد بافته و ساخته شد. مرد زيرک به قصر رفت و به حضور شاه رسيد. شاه پرسيد: تو چه دروغي با خودت آوردي؟دروغ بزرگي که از دروازه پايتخت هم تو نمي آيد و آن را باور نمي کني!شاه بلند خنديد گفت: خيال کرده اي! هيچ کس نمي تواند سر من کلاه بگذارد.مرد زيرک گفت: دروغ من، هم شنيدني است، هم ديدني بايد کنار دروازه شهر بباييد.شاه گفت: فردا که خواستم براي شکار از شهر بيرون بروم مي آيم و دروغ تو را مي بينم و مي شنوم!صبح فردا شاه و گروهي از سوارانش از شهر بيرون رفتند که پشت دروازه سبد بزرگي را ديدند. شاه پرسيد: اين همان دروغ بزرگ است؟مرد زيرک جلو آمد و گفت: بله قربان ولي ماجراي اين سبد درباره پدر شماست که پيش از اين شاه اين سرزمين بود.- چطور مگر؟ چرا پاي پدر مرده مرا به ميان کشيدي؟براي آنکه پدر شاه به پدر من بدهکار بود...مگر مي شود؟ پدر توکي بوده که از پدر من طلب داشته؟!مرد زيرک نگاهي به زمين و نگاهي به آسمان 